اولین برف

اولین برف پاییزی

دانه دانه

قسمتی از این زندگی

باران پاییزی

از پشت پنجره مه شده

کودک بازیگوش

طرح گلی را می کشد …

یک جای دور یا یک جای نزدیک

دلم میخواد دیگه برنگردم پشت سرم رو نگاه کنم یا حتی گوشه چشمی به آینده داشته باشم؛دلم میخواد دیگه غصه نخورم که چرا زندگی از من سریعتر حرکت میکنه و من هرچی زور میزنم باز هم ازش عقب تر هستم؛ میخوام خودم رو بسپارم بهش دست و پا هم نزنم , بالاخره منو یکجایی می‌برد این جریان زندگی , یک جای دور یا یک جای نزدیک…

بلاگم چقدر رنگش به دل میشینه

میدونی دلم چی میخواد؟
دلم میخواد تو یه جاده ای طولانی رانندگی کنم ، جاده ای بی انتها رو به غروب ، نسیم خنکی هم روی صورتم سر بخوره ، آهنگ خیلی دور خیلی نزدیک هم تو پخش باشه ، تو یه جاده ای بی انتها، بی انتها مثل من مثل تو …

زندگی

دلم می خواد بهش حق بدم، بهش حق بدم که باهام لج کنه…

بلاگم حسابی گرد و خاک گرفته حال آپدیت کردنش رو هم ندارم ، این روزا خیلی دلتنگم خیلی زیاد ، شاید از خودم دور شدم تو حال خودمم نیستم. حتی خوندن کامنت ها هم خوشحالم نمیکنه، کاش یکی پیدا می شد یه سطل آب سرد رو هری می ریخت رو سرم حالم جا بیاد.

موندم که در اینجا رو گل بگیرم یا تخته کنم…

خورشید طلوع می کند.

فردا گل ها باز می شوند.

من اما دلتنگم!!

من خواب نمی دیدم

از روی صخره خودم رو میکشم بالا، پام رو روی سنگی محکم چفت میکنم. چند متر پایین تر از پام یه دره است خیلی هم عمیق، تهش دیده نمیشه سیاه و تاریک. دستش رو دراز میکنه سعی میکنم بگیرمش یکمی مونده یه ذره ……..نفس هام به شماره افتاده….. بدجوری عرق کردم ….. یک لحظه دستهامون تو هم قفل میشه …

ناگهان نور خیلی روشنی همه جا پخش میشه، تقریباً هیچی رو نمی بینم ، یک چیز تاری جلوی چشام میاد ، خیلی ضعیف و بی نور….  دقت که میکنم مامان رو می بینم که کنار در ایستاده داره من رو نگاه میکنه که روی کاناپه چنگ انداختم و لحاف رو هم دورخودم پیچوندم یه پامم روی میزه ….

-->