۱۰ آذر
یک جای دور یا یک جای نزدیک
دلم میخواد دیگه برنگردم پشت سرم رو نگاه کنم یا حتی گوشه چشمی به آینده داشته باشم؛دلم میخواد دیگه غصه نخورم که چرا زندگی از من سریعتر حرکت میکنه و من هرچی زور میزنم باز هم ازش عقب تر هستم؛ میخوام خودم رو بسپارم بهش دست و پا هم نزنم , بالاخره منو یکجایی میبرد این جریان زندگی , یک جای دور یا یک جای نزدیک…
۱۶ خرداد
من خواب نمی دیدم
از روی صخره خودم رو میکشم بالا، پام رو روی سنگی محکم چفت میکنم. چند متر پایین تر از پام یه دره است خیلی هم عمیق، تهش دیده نمیشه سیاه و تاریک. دستش رو دراز میکنه سعی میکنم بگیرمش یکمی مونده یه ذره ……..نفس هام به شماره افتاده….. بدجوری عرق کردم ….. یک لحظه دستهامون تو هم قفل میشه …
ناگهان نور خیلی روشنی همه جا پخش میشه، تقریباً هیچی رو نمی بینم ، یک چیز تاری جلوی چشام میاد ، خیلی ضعیف و بی نور…. دقت که میکنم مامان رو می بینم که کنار در ایستاده داره من رو نگاه میکنه که روی کاناپه چنگ انداختم و لحاف رو هم دورخودم پیچوندم یه پامم روی میزه ….



