۱۲ شهریور
بی خوابی های گاه و بی گاه
پیرمرد به صورت درازکش روی تخت خواب دراز کشیده بود، پنجره اتاق هم تا نیمه باز بود و نسیمی خنک پرده ها را تکان می داد. خوابش نمی آمد ، چشمهایش را بیشتر فشار می آورد ، به زور پلک ها روی هم می گذاشت، اما بیشتر چشمانش خسته می شد و پلکهایش درد می گرفت و خواب هم از سرش می پرید ، دردی توی چشمانش می پیچید و حالش بدتر می شد اینگونه می شد که ساعت ها نمی توانست بخوابد. بعد بلند می شد به آشپزخانه می رفت و کورمال کورمال بطری آب را از یخچال بیرون می آورد کمی آب می خورد بعد هم سراغ آلبوم عکس هایش می رفت ومثل همیشه ساعت ها به تماشای عکس ها می نشست …



