دسته ‘داستانک’


بی خوابی های گاه و بی گاه

پیرمرد به صورت درازکش روی تخت خواب دراز کشیده بود، پنجره اتاق هم تا نیمه باز بود و نسیمی خنک پرده ها را تکان می داد. خوابش نمی آمد ، چشمهایش را بیشتر فشار می آورد ، به زور پلک ها روی هم می گذاشت، اما بیشتر چشمانش خسته می شد و پلکهایش درد می گرفت و خواب هم از سرش می پرید ، دردی توی چشمانش می پیچید و حالش بدتر می شد اینگونه می شد که ساعت ها نمی توانست بخوابد. بعد بلند می شد به آشپزخانه می رفت و کورمال کورمال بطری آب را از یخچال بیرون می آورد کمی آب می خورد بعد هم سراغ آلبوم عکس هایش می رفت  ومثل همیشه ساعت ها به تماشای عکس ها می نشست …



و تنها پسر

تلفن زنگ می زند ، زنگ/زنگ/زنگ، پسر تلفن را برمی دارد، تلفن حاوی پیغامیست و شاید پیغامی بد و یا خوب. نگاه پسر در یک سو می ماند، حرفی نمی زند اشک دوره چشمانش حلقه می زند و اصلن ندانست چطور گوشی تلفن رو سر جایش گذاشت، نمی داند خوشحال باشد یا ناراحت، اشکهایش را قبل از اینکه سرازیر شود پنهان کرد، دوست نداشت گریه کند . رفت جلوی پنجره، باران به شدت می بارید …



چشمان زیبا

چند لحظه ای بود که نگاهم می کرد، اولین بار نبود که چشمانی کنجکاو اینطوری سر تا پایم را نگاه کند اما اینبار این چشمان زیبا تاب و توانم را ربوده بود، مطمئن بودم اگر چند لحظه ای بیشتر نگاهم می کرد حتماً عاشقش میشدم ،ناگهان خیلی نزدیک شد و فاصله نگاههایمان بیشتر از چند بند انگشت نبود نمی دانم در وجود نا زنده ی من دنبال چه چیزی بود شاید او هم عاشق من شده بود، کمی پایین آمد گوشه کت ام را گرفت تکان داد ، باز به عقب برگشت از زاویه ای دیگر نگاهم کرد، من هم با هیجان حرکاتش را دنبال میکردم، در یک لحظه با حرکتی سریع ناپدید شد نفهمیدم کجا رفت همینطور چشمانم دنبال او می گشت مردی درشت اندام روبرویم سبز شد و دستی برو روی یقه ام کشید ، بعد چنگی بر پشت گردنم انداخت و جلوی دید من را به طور کامل بست ، رو به پیرمرد کرد و با صدای خرخر مانندی گفت: از این کت فقط همین یه رنگش است؟ هیکل درشت و بی قواره اش که روی صورتم پیاده شده بود را برداشت و داخل مغازه شد . نا امیدانه به اطراف نگاه کردم اما خبری از آن چشمان کنجکاو نبود، آن روز تا شب جستوجوگرانه به همه جا نگاه می کردم، شب آخر وقت هم پیر مرد با دو دست بغلم کرد و من را کشان کشان داخل مغازه جلوی ویترین گذاشت. مدتی گذشت و همچنان دنبال چشمانی بودم که مرا اینگونه بی قرار کرده بود. در یک روز بارانی که پشت ویترین بودم نگاه آشنایی دیدم، برای لحظه ای شاید باورم نشد ، اما خودش بود همان پرنده با چشمانی کنجکاو و زیبا .


-->