دسته ‘کوتاه نوشت’


بلاگم حسابی گرد و خاک گرفته حال آپدیت کردنش رو هم ندارم ، این روزا خیلی دلتنگم خیلی زیاد ، شاید از خودم دور شدم تو حال خودمم نیستم. حتی خوندن کامنت ها هم خوشحالم نمیکنه، کاش یکی پیدا می شد یه سطل آب سرد رو هری می ریخت رو سرم حالم جا بیاد.



موندم که در اینجا رو گل بگیرم یا تخته کنم…



من خواب نمی دیدم

از روی صخره خودم رو میکشم بالا، پام رو روی سنگی محکم چفت میکنم. چند متر پایین تر از پام یه دره است خیلی هم عمیق، تهش دیده نمیشه سیاه و تاریک. دستش رو دراز میکنه سعی میکنم بگیرمش یکمی مونده یه ذره ……..نفس هام به شماره افتاده….. بدجوری عرق کردم ….. یک لحظه دستهامون تو هم قفل میشه …

ناگهان نور خیلی روشنی همه جا پخش میشه، تقریباً هیچی رو نمی بینم ، یک چیز تاری جلوی چشام میاد ، خیلی ضعیف و بی نور….  دقت که میکنم مامان رو می بینم که کنار در ایستاده داره من رو نگاه میکنه که روی کاناپه چنگ انداختم و لحاف رو هم دورخودم پیچوندم یه پامم روی میزه ….



گاهی آدم برای خودش یک برنامه ریزی می کند در زندگی اش، یک طرحی چند ساله میگذارد جلوی رویش . یا میچسباند روی در اتاقش و رویاهای زیادی در سر میگذراند و خیلی خوشبینانه به آینده نگاه می کند. اما یکدفعه می بینی  یک دیوار بتونی درست می افتد جایی که ایستاده ای ، سد راهت میشود و همه برنامه ها و رویاهایت کنسل می شوند . درست همان اتفاقی که برای من افتاد یا باید مثل پروانه بال داشتم و با خیال راحت از این سد بتونی پرواز کنم یا این راه بن بست را برگردم. که نه این بال در من یکی پیدا می شد و نه این حال ، که راه را برگردم از اول شروع کنم. تنها کاری که می توانستم دراز کشیدن و لم دادن به این دیوار بتونی بود و هر از گاهی هم رویش یادگاری یا طرحی بکشم و بعضی اوقات هم خط خطی کنم و ساعت ها هم زل بزنم به این قامت زمخت و بی ریخت و کج و کله…….

دیروز عصر ساعت ۷ بود که آمدن این دیوار بتونی را برداشتند با تمام دست خط ها وطرحها و خط خطی هایش، خیلی هم تمیز برداشتند بدون هیچ سروصدایی ……

و من ماندم با این همه هجوم رویاها و آرزوهای آن طرف دیوار ، فکری هستم که تاریخ مصرفشان گذشته یا نه؟



امروز صبح مامان توی آشپزخانه داشت با پریسا حرف میزد ، من هم توی اتاقم بودم ، صداشون رو میشنیدم. مامان خیلی ناراحت بود و می گفت همه جای انباری رو خونی مالی کرده دیگه عمراً پام رو بزارم اونجا، پریسا هم گفت آره من هم دیروز دیدم ، داشت از در بیرون می رفت احتمالاً همون جا هم زاییده… من یک دفعه از اتاق پریدم بیرون، چی مامااان؟ مامان گفت هیچی یه گربه اومده انباری همه جارم کثافت کاری کرده مثل اینکه ( اینجاش که رسید بینی شو جمع کرد) بچه اش رو آورده اونجا زاییده…… من هم گفتم ای جااااان راست میگی ؟؟؟؟ برم ببینم این خوشکیله موشکیلا پسرِ یا دختر… اگه بری پایین دیگه نمیای بالا ، فهمیدی؟؟؟؟ من هم خیلی آروم بی سر صدا رفتم پایین انباری به امید یک گربه ملوس و خال خالی ، همه جای انباری رو گشتم زیر بخاری، کنار میز، صندوقچه قدیمیه، زیر قفسه و صندلی ها، گلدون های قدیمی. خلاصه بعد از یک ساعت الاف و کلی خاکی و کثیف شدن هیچ بچه گربه ای پیدا نکردیم. فکر کنم  مادره اومده دست بچش رو گرفته و بردتش، ما رو هم بد جوری  گذاشت تو خماری …….

پ.ن : یه مدتی است که شدیداً دلم میخواد یک چیز پشمالو و نرمی رو بغل بگیرم و نازش کنم ، تو این دنیا کسی که پیداش نشد مارو یک نازی بکشه، حداقل اینجوری عقده ای نمیشم.



سرم را آرام میبرم جلو ، به نظر خیلی عمیق میاد. آبش هم باید خیلی سرد باشد. پایم را دراز میکنم پایین نوکش که به آب میرسد سردی تا ته سلول های تنم نفوذ می کند ، بلند میشوم ، بر می گردم عقب. برو کنار می خوام بپرم ، می روم کنار بپرد. شیرجه میزند وسط رودخانه ، آب می پرد توی چشمم ، چندشم می شود. چشماتو ببند و بپرررر، چشمهایم را می بندم تا می خواهم بپرم دلم یک دفعه خالی می شود می ترسم، آخرین لحظه پاهایم قفل می شود تکان هم نمی خورد. ترس نداره بپرررر . چشمهایم را می بندم اینبار محکم تر قدم هایم را آرام بر می دارم، یکدفعه سرمایی لطیف همه تنم را میگیرد داخل توده ای از سرما فرو می روم احساس سبکی می کنم یک جور رهایی مطلق، بیشتر فرو می روم ، احساس خفگی می کنم دست و پا میزنم ،فایده ندارد آب توی گلویم میپرد ، احساس سوزش شدید می کنم سعی می کنم تمرکزم را حفظ کنم حرکت دست و پایم را با ریتمی تندتر تکان می دهم ، خودم را میکشم بالا، سرم را از آب بیرون می آورم، دیدی ترس نداشت، دیدی تونستی دیدی…
نگاهم دنبال کسی است که هلم داد…



این لیوان رو دوست دارم، مال خودمه نمیدمش، پریسا محکم لیوان رو گرفته اصلن هم ولکن نیست، مامان نیگا نیگا لیوان رو خاله داد به من ، من اول برداشتم نه ماله منه. خاله اون طرف میز نشسته، مامان چشماش رو گرد میکنه ، پیمان جان لیوان رو بده پریسا یکی قشنگشو میدم بهت. پریسا هم ابرو بالا میندازه برام ، حرصم بیشتر میگره بدتر میکشم ، نه مال خودمه نمیدددددمممممم. یک دفعه ……..

لیوان کوبیده شد کف آشپزخانه و خوردخورد همه جا پخش میشه ، مامان هم  عصبانی  بلند داد کشید سرمون پریسا زود جیم زد و رفت ، من تا اومدم بجنبم توی دستای مامان گیر افتادم. مامان گوشمو محکم پیچوند اونقد که  داغیشو حس کردم و فهمیدم که دیگه از دوچرخه سواری تو کوچه  و بازی خبری نیست . توی دستگیره در هم دارم قرمزی گوشمو نگاه می کنم از اون طرفم پریسا برام داره شکلک در میاره بغضم میگیره بدجوری ، توی سرم نقشه خفه کردنش رو تو شب میکشم.



یوهووو

این سیم رو از اون گوشه هم رد کن و اون پیچش رو هم باز کن ، اونجا یه کمی گیر کرده یه خورده تا شده آهان الان بهتر شده خوبه ….
چرا اینجوری نیگام میکنی ؟ همچین قیافه گرفته ، حالا مگه چی شده. خوب یه مدت نتونستم بهت سر بزنم ، خودت میدونی کار داشتم. اینترنتم دمه دست نبود تعمیرات خونه رو هم که در جریان بودی طول کشید ،کار ساخت و سازِ دیگه، دیر و زود داره …
الان هم با هزار مصیبت با یه سیم دراز تونستم بعد از ۱۰۹۱ بار دیسکانکت شدن کانکت شم از بس که سیمش قطعی داره از چند جاشم زوارش در رفته ، دقیق ۴۲۷ تا هم قشنگ پیچ خورده . خوب به یادت هم بودم اینجوریام که نبوده حالا به خاطر من یه نمه لبخند بزن دلم وا شه. یکم بیشتر آهاااااان الان خوب شد.

پ.ن: سعی میکنم کمی برای اینجا هم وقت بزارم شاید جای دوری نره.



پایتخت کودکی هایم

خانه باغ ننه جان زیر پای کوه بود  و کوه مادری بود که هر صبح نگاهمان می کرد نوازشمان میداد. همیشه از دور می پایید مارا. یک روز که بچه گنجشکی پیدا کردم خواستم جایی پنهانش کنم هر جا رفتم کوه مرا دید. آب از دل کوه می آمد ، آفتاب همسایگی با کوه داشت بالای کوه نور بود ، در سینه اش زیارتگاهی کوچک اما سبز بود آنقدر که از چند کیلومتری هم دیده میشد از هر جا که می ایستادی میدیدیش.کوه همیشه آرام بود و لبخندی بر لب داشت . از کوه تا زندگی فاصله ای نبود جز چند قدم . گاهی غروبها صدایمان می کرد و ما بدون هیچ مقاومتی به بالا می رفتیم بالا و بالا تا قله صعود هم قد آسمان می شدیم دستهای کوچکمان مشتی از نور می شد.از آن بالا تا انتهای دنیا هم دیده می شد. در چشمانمان خورشید فردا طلوع می کرد. خانه باغ از آن بالا کوچک می شد خیلی کوچک قد یک انگشت. باغ دور از تبریزی ها نبود دور تا دورش  درخت بادام بود و گردو ، در خاطراتش کودکی هایمان را به  یاد دارد. وسط حیاط شاخه های درخت مو در هم تنیده  بود و آفتاب را آرزویی بیش نبود. انگور قسمت اجتناب ناپذیر طعم یک ظهر گرم تابستان بود. و حیاط تا آنجا که چشم میدید گل بود. ننه جان گل دوست داشت زیاد هم دوست داشت. گل واسطه ای بود تا پنجره، تا حیاط ، تا دشت ، تا آسمان. در لحظه هایمان رویش برگی بود. عصر ها اغلب در ایوان ننه جان نان می پخت و ما دورش حلقه می زدیم. سفره ای نان و پنیر و سبزی یک لقمه آفتاب ناب ترین لحظه های  یک عمر. بعد هم به سر و کول هم می پریدیم ، ننه جان عصبانی که می شد فحشمان میداد و ما می خندیدیم آن هم چقدر…

خانه باغ سال های سال میزبان کودکی هایم بود. روزها و لحظه هایی که خیلی زود خیلی زود از کنارم گذشتند.از خانه باغ دیگر چند درخت خشک و کهنه چیزی نمانده دیگر از آن خانه کاهگلی اثری نیست و ایوان جایش را به یک تراس بزرگ آهنی داده. ننه جان هم چند وقتی هست از پیشمان رفته، کوه اما سر جایش است محکم و استوار با آن نگاه با همان لبخند …



شادی از ته دلی

آن وقت ها که بچه تر بودم و سن کمی حدود هفت یا هشت سال داشتم  هر موقع توی مدرسه نمره بیستی یا صدآفرینی و چیزهای از این قبیل می گرفتم راه بین مدرسه تا خانه برایم خیلی طولانی می شد، دوست داشتم پرواز کنم  همه راه را . اون حس خیلی زیبا بود الان شاید سالهاست تجربه اش نکردم ، سالهای سال که دیگه فراموش کردم اون حال و هوا رو ، این روزها شاید تنها چیزی که از خدا می خوام فقط همان شادی کودکانه  است شاید واقعاً بهش نیاز دارم…

پ.ن :  کاش میتونستم این غیبتهای طولانیم رو موجه کنم!!!


-->