۷ تیر
و تنها پسر
تلفن زنگ می زند ، زنگ/زنگ/زنگ، پسر تلفن را برمی دارد، تلفن حاوی پیغامیست و شاید پیغامی بد و یا خوب. نگاه پسر در یک سو می ماند، حرفی نمی زند اشک دوره چشمانش حلقه می زند و اصلن ندانست چطور گوشی تلفن رو سر جایش گذاشت، نمی داند خوشحال باشد یا ناراحت، اشکهایش را قبل از اینکه سرازیر شود پنهان کرد، دوست نداشت گریه کند . رفت جلوی پنجره، باران به شدت می بارید …



