آرشیو شهریور, ۱۳۸۸


آشنایی

از اتوبوس پیاده می شوم کمی دلم سنگینی می کند به سمت خیابان نگاه میکنم از آن سو کسی برایم دست تکان می دهد نگاهش می کنم، برایم آشنا نیست یا اصلاً به خاطرش نمی یارم می خندد دستهایش را بیشتر تکان می دهد من هم دستی تکان می دهم سعی می کنم به یاد بیارمش اما نه ، لبخندی میزنم و از خیابان رد می شوم ، شاید جایی دیده باشمش توی کوچه توی خیابان یا دانشگاه یا شاید هم محله بودیم و یا شاید هم ….



اصلاً یادم نمیاد!

جالبه که چه چیزایی تو یاد آدمی می مونه، من لحظه ای که متولد شدم رو به یاد ندارم  و یادم نمیاد که برای اولین جشن تولدم چی هدیه گرفتم، یا کی تونستم برای اولین بار راه برم و حرف بزنم، حتی نمیدونم اولین بار کی رفتیم  پارک برا بازی و چطوری با اولین دوستم آشنا شدم  و خیلی چیزهای دیگه که اصلاً یادم نمیاد.


-->