آرشیو مهر, ۱۳۸۸


مهر

با روزنامه و چندتا کاغذپاره و یه چسب افتاده بودن به جون این پنجره ها، کیفهایشان از پشت شیشه پیدا بود ، یادم نبود کلاسا شروع شده و خورشید مهمان ناخوانده ای بود سر کلاسشون. صداهای آوازشون شنیده میشد و قمری هایی که آن نزدیکی ها یواشکی گوش وایساده بودند…



لبخندانه

چند وقتی هست که میبینمشان، اصلاً شبیه آدمهای اینجا نیستند، حرف زدن ها نگاه کردن ها، خنده هایشان اصلاً به آدمهای اینجا نمی خورد. صمیمی تر از آنچه که میبینی هستند. برادر بزرگتر کمی سن اش کمتر نشان میدهد و کمی تو دارتر است حرف هایش را اول مزمزه می کند اما آن یکی دوست داشتنی تر است در نگاهش موجی از خنده می بینی ، می دانی خنده هایشان از آن مدل ته دلی است ، کافیست فقط چند لحظه کنارشان باشی، شادی تمام وجودت را میگیرد.

پ.ن : گاهی هم نشینی با آدم هایی از جنس آسمان موهبتی است.



خوش خوراک

- : یه چیزی بخور.
+ : نه میل ندارم!
- : نگران نباش همه چی درست میشه، همه چی باز برمیگرده سر جای اولش، حالا یه چیزی بخور!!
همه اش را تا ته سر میکشد، غم هایش را هم!



.

دستهایش را توی جیبش گذاشت و سینه اش را بالا داد.

از اینکه دستش به زنگ در می رسید احساس بزرگی می کرد.



بی خوابی های گاه و بی گاه

پیرمرد به صورت درازکش روی تخت خواب دراز کشیده بود، پنجره اتاق هم تا نیمه باز بود و نسیمی خنک پرده ها را تکان می داد. خوابش نمی آمد ، چشمهایش را بیشتر فشار می آورد ، به زور پلک ها روی هم می گذاشت، اما بیشتر چشمانش خسته می شد و پلکهایش درد می گرفت و خواب هم از سرش می پرید ، دردی توی چشمانش می پیچید و حالش بدتر می شد اینگونه می شد که ساعت ها نمی توانست بخوابد. بعد بلند می شد به آشپزخانه می رفت و کورمال کورمال بطری آب را از یخچال بیرون می آورد کمی آب می خورد بعد هم سراغ آلبوم عکس هایش می رفت  ومثل همیشه ساعت ها به تماشای عکس ها می نشست …


-->