آرشیو دی, ۱۳۸۸


شادی از ته دلی

آن وقت ها که بچه تر بودم و سن کمی حدود هفت یا هشت سال داشتم  هر موقع توی مدرسه نمره بیستی یا صدآفرینی و چیزهای از این قبیل می گرفتم راه بین مدرسه تا خانه برایم خیلی طولانی می شد، دوست داشتم پرواز کنم  همه راه را . اون حس خیلی زیبا بود الان شاید سالهاست تجربه اش نکردم ، سالهای سال که دیگه فراموش کردم اون حال و هوا رو ، این روزها شاید تنها چیزی که از خدا می خوام فقط همان شادی کودکانه  است شاید واقعاً بهش نیاز دارم…

پ.ن :  کاش میتونستم این غیبتهای طولانیم رو موجه کنم!!!



کلاغ های سیاه

دسته دسته

آرزو می کنند شاخه های فردا را

زیر آسمان ابری


-->