آرشیو دی, ۱۳۸۸


پایتخت کودکی هایم

خانه باغ ننه جان زیر پای کوه بود  و کوه مادری بود که هر صبح نگاهمان می کرد نوازشمان میداد. همیشه از دور می پایید مارا. یک روز که بچه گنجشکی پیدا کردم خواستم جایی پنهانش کنم هر جا رفتم کوه مرا دید. آب از دل کوه می آمد ، آفتاب همسایگی با کوه داشت بالای کوه نور بود ، در سینه اش زیارتگاهی کوچک اما سبز بود آنقدر که از چند کیلومتری هم دیده میشد از هر جا که می ایستادی میدیدیش.کوه همیشه آرام بود و لبخندی بر لب داشت . از کوه تا زندگی فاصله ای نبود جز چند قدم . گاهی غروبها صدایمان می کرد و ما بدون هیچ مقاومتی به بالا می رفتیم بالا و بالا تا قله صعود هم قد آسمان می شدیم دستهای کوچکمان مشتی از نور می شد.از آن بالا تا انتهای دنیا هم دیده می شد. در چشمانمان خورشید فردا طلوع می کرد. خانه باغ از آن بالا کوچک می شد خیلی کوچک قد یک انگشت. باغ دور از تبریزی ها نبود دور تا دورش  درخت بادام بود و گردو ، در خاطراتش کودکی هایمان را به  یاد دارد. وسط حیاط شاخه های درخت مو در هم تنیده  بود و آفتاب را آرزویی بیش نبود. انگور قسمت اجتناب ناپذیر طعم یک ظهر گرم تابستان بود. و حیاط تا آنجا که چشم میدید گل بود. ننه جان گل دوست داشت زیاد هم دوست داشت. گل واسطه ای بود تا پنجره، تا حیاط ، تا دشت ، تا آسمان. در لحظه هایمان رویش برگی بود. عصر ها اغلب در ایوان ننه جان نان می پخت و ما دورش حلقه می زدیم. سفره ای نان و پنیر و سبزی یک لقمه آفتاب ناب ترین لحظه های  یک عمر. بعد هم به سر و کول هم می پریدیم ، ننه جان عصبانی که می شد فحشمان میداد و ما می خندیدیم آن هم چقدر…

خانه باغ سال های سال میزبان کودکی هایم بود. روزها و لحظه هایی که خیلی زود خیلی زود از کنارم گذشتند.از خانه باغ دیگر چند درخت خشک و کهنه چیزی نمانده دیگر از آن خانه کاهگلی اثری نیست و ایوان جایش را به یک تراس بزرگ آهنی داده. ننه جان هم چند وقتی هست از پیشمان رفته، کوه اما سر جایش است محکم و استوار با آن نگاه با همان لبخند …


-->