آرشیو خرداد, ۱۳۸۹
۴ خرداد
گاهی آدم برای خودش یک برنامه ریزی می کند در زندگی اش، یک طرحی چند ساله میگذارد جلوی رویش . یا میچسباند روی در اتاقش و رویاهای زیادی در سر میگذراند و خیلی خوشبینانه به آینده نگاه می کند. اما یکدفعه می بینی یک دیوار بتونی درست می افتد جایی که ایستاده ای ، سد راهت میشود و همه برنامه ها و رویاهایت کنسل می شوند . درست همان اتفاقی که برای من افتاد یا باید مثل پروانه بال داشتم و با خیال راحت از این سد بتونی پرواز کنم یا این راه بن بست را برگردم. که نه این بال در من یکی پیدا می شد و نه این حال ، که راه را برگردم از اول شروع کنم. تنها کاری که می توانستم دراز کشیدن و لم دادن به این دیوار بتونی بود و هر از گاهی هم رویش یادگاری یا طرحی بکشم و بعضی اوقات هم خط خطی کنم و ساعت ها هم زل بزنم به این قامت زمخت و بی ریخت و کج و کله…….
دیروز عصر ساعت ۷ بود که آمدن این دیوار بتونی را برداشتند با تمام دست خط ها وطرحها و خط خطی هایش، خیلی هم تمیز برداشتند بدون هیچ سروصدایی ……
و من ماندم با این همه هجوم رویاها و آرزوهای آن طرف دیوار ، فکری هستم که تاریخ مصرفشان گذشته یا نه؟
۱ خرداد
امروز صبح مامان توی آشپزخانه داشت با پریسا حرف میزد ، من هم توی اتاقم بودم ، صداشون رو میشنیدم. مامان خیلی ناراحت بود و می گفت همه جای انباری رو خونی مالی کرده دیگه عمراً پام رو بزارم اونجا، پریسا هم گفت آره من هم دیروز دیدم ، داشت از در بیرون می رفت احتمالاً همون جا هم زاییده… من یک دفعه از اتاق پریدم بیرون، چی مامااان؟ مامان گفت هیچی یه گربه اومده انباری همه جارم کثافت کاری کرده مثل اینکه ( اینجاش که رسید بینی شو جمع کرد) بچه اش رو آورده اونجا زاییده…… من هم گفتم ای جااااان راست میگی ؟؟؟؟ برم ببینم این خوشکیله موشکیلا پسرِ یا دختر… اگه بری پایین دیگه نمیای بالا ، فهمیدی؟؟؟؟ من هم خیلی آروم بی سر صدا رفتم پایین انباری به امید یک گربه ملوس و خال خالی ، همه جای انباری رو گشتم زیر بخاری، کنار میز، صندوقچه قدیمیه، زیر قفسه و صندلی ها، گلدون های قدیمی. خلاصه بعد از یک ساعت الاف و کلی خاکی و کثیف شدن هیچ بچه گربه ای پیدا نکردیم. فکر کنم مادره اومده دست بچش رو گرفته و بردتش، ما رو هم بد جوری گذاشت تو خماری …….
پ.ن : یه مدتی است که شدیداً دلم میخواد یک چیز پشمالو و نرمی رو بغل بگیرم و نازش کنم ، تو این دنیا کسی که پیداش نشد مارو یک نازی بکشه، حداقل اینجوری عقده ای نمیشم.
۳۰ اردیبهشت
سرم را آرام میبرم جلو ، به نظر خیلی عمیق میاد. آبش هم باید خیلی سرد باشد. پایم را دراز میکنم پایین نوکش که به آب میرسد سردی تا ته سلول های تنم نفوذ می کند ، بلند میشوم ، بر می گردم عقب. برو کنار می خوام بپرم ، می روم کنار بپرد. شیرجه میزند وسط رودخانه ، آب می پرد توی چشمم ، چندشم می شود. چشماتو ببند و بپرررر، چشمهایم را می بندم تا می خواهم بپرم دلم یک دفعه خالی می شود می ترسم، آخرین لحظه پاهایم قفل می شود تکان هم نمی خورد. ترس نداره بپرررر . چشمهایم را می بندم اینبار محکم تر قدم هایم را آرام بر می دارم، یکدفعه سرمایی لطیف همه تنم را میگیرد داخل توده ای از سرما فرو می روم احساس سبکی می کنم یک جور رهایی مطلق، بیشتر فرو می روم ، احساس خفگی می کنم دست و پا میزنم ،فایده ندارد آب توی گلویم میپرد ، احساس سوزش شدید می کنم سعی می کنم تمرکزم را حفظ کنم حرکت دست و پایم را با ریتمی تندتر تکان می دهم ، خودم را میکشم بالا، سرم را از آب بیرون می آورم، دیدی ترس نداشت، دیدی تونستی دیدی…
نگاهم دنبال کسی است که هلم داد…
۱۶ اردیبهشت
این لیوان رو دوست دارم، مال خودمه نمیدمش، پریسا محکم لیوان رو گرفته اصلن هم ولکن نیست، مامان نیگا نیگا لیوان رو خاله داد به من ، من اول برداشتم نه ماله منه. خاله اون طرف میز نشسته، مامان چشماش رو گرد میکنه ، پیمان جان لیوان رو بده پریسا یکی قشنگشو میدم بهت. پریسا هم ابرو بالا میندازه برام ، حرصم بیشتر میگره بدتر میکشم ، نه مال خودمه نمیدددددمممممم. یک دفعه ……..
لیوان کوبیده شد کف آشپزخانه و خوردخورد همه جا پخش میشه ، مامان هم عصبانی بلند داد کشید سرمون پریسا زود جیم زد و رفت ، من تا اومدم بجنبم توی دستای مامان گیر افتادم. مامان گوشمو محکم پیچوند اونقد که داغیشو حس کردم و فهمیدم که دیگه از دوچرخه سواری تو کوچه و بازی خبری نیست . توی دستگیره در هم دارم قرمزی گوشمو نگاه می کنم از اون طرفم پریسا برام داره شکلک در میاره بغضم میگیره بدجوری ، توی سرم نقشه خفه کردنش رو تو شب میکشم.



