آرشیو تیر, ۱۳۸۹
۱۶ خرداد
من خواب نمی دیدم
از روی صخره خودم رو میکشم بالا، پام رو روی سنگی محکم چفت میکنم. چند متر پایین تر از پام یه دره است خیلی هم عمیق، تهش دیده نمیشه سیاه و تاریک. دستش رو دراز میکنه سعی میکنم بگیرمش یکمی مونده یه ذره ……..نفس هام به شماره افتاده….. بدجوری عرق کردم ….. یک لحظه دستهامون تو هم قفل میشه …
ناگهان نور خیلی روشنی همه جا پخش میشه، تقریباً هیچی رو نمی بینم ، یک چیز تاری جلوی چشام میاد ، خیلی ضعیف و بی نور…. دقت که میکنم مامان رو می بینم که کنار در ایستاده داره من رو نگاه میکنه که روی کاناپه چنگ انداختم و لحاف رو هم دورخودم پیچوندم یه پامم روی میزه ….



