شادی از ته دلی

آن وقت ها که بچه تر بودم و سن کمی حدود هفت یا هشت سال داشتم  هر موقع توی مدرسه نمره بیستی یا صدآفرینی و چیزهای از این قبیل می گرفتم راه بین مدرسه تا خانه برایم خیلی طولانی می شد، دوست داشتم پرواز کنم  همه راه را . اون حس خیلی زیبا بود الان شاید سالهاست تجربه اش نکردم ، سالهای سال که دیگه فراموش کردم اون حال و هوا رو ، این روزها شاید تنها چیزی که از خدا می خوام فقط همان شادی کودکانه  است شاید واقعاً بهش نیاز دارم…

پ.ن :  کاش میتونستم این غیبتهای طولانیم رو موجه کنم!!!


۱۲ نظر برای “شادی از ته دلی”

  1. فرناز گفت:

    غیبتات غیر موجهه آقا
    برو با ولیت بیا

    [پاسخ]

  2. فرناز گفت:

    به نظر من خیلی چیزا تکرار نمیشه
    اما از قالبی به قالب ِ دیگه در میاد

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ دی ۱۲م, ۱۳۸۸ ۶:۲۹ ب.ظ:

    کاش این طور که میگی بود

    [پاسخ]

  3. قاصدک گفت:

    موافقم
    خیلی چیزا دیگه تکرار نمیشه
    لحظه های کوچک
    شادی های کوچک که الان می فهمیم چه بزرگ بودند
    برای من اکثر این لحظه ها در کودکیم بوده
    وقتی که کلاس اولی بودم
    و خواهرم کلاس سومی
    که رادیو اعلام کرد به دلیل بارش برف مدرسه ها تعطیله
    و مادرم ما رو برد بیرون
    و کلی خرید کرد برامون
    و تا زانو توی برف فرو می رفتیم
    و طعم اون بیسکویت های ۳تیکه ای که بابام جعبه ای می خرید
    و هرگز هیچ بیسکویتی اون طعم رو نداشت
    یاد اون حوض کوچیک توی حیاط که ۴تایی با خواهر و برادرم سرمون رو توش می کردیم و مسابقه نفس نکشیدن میذاشتیم
    و برادرم همیشه تقلب می کرد
    ….
    اشکم در اومد پسر
    کجایی تو پس
    نمیگی خواهرت دلواپس میشه ؟

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ دی ۱۲م, ۱۳۸۸ ۶:۲۹ ب.ظ:

    اشک منم که درآوردی دختر خوب

    [پاسخ]

    قاصدک پاسخ داد تاريخ دی ۱۳م, ۱۳۸۸ ۳:۴۸ ب.ظ:

    آشتی آشتی دیگه ؟
    ;-)

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ دی ۱۴م, ۱۳۸۸ ۵:۴۶ ب.ظ:

    آشتی آشتی..
    :)

    [پاسخ]

  4. سرور گفت:

    پاسخ بنده بر سه بخشه
    نوستالژی،‌ ملا نقطه گیری،‌ تذکر

    ۱٫
    نمی دونم چرا مدتیه که حتی زمانی که به دوران بچگی هم فکر می کنم شعفی درونم به وجود نمیاد . نمی دونم انگار دارم کم کم باور می کنم همه چیز سر کاریه !
    یه جور رخوت دلم می خواد.. رخوت خلوت !… لحظه های کاملاً سفید بدون هیچ فکر و دلهره و غم و شادی .. زیادی شلوغه این روزگار

    ۲٫ دلم نمی خواد گیر بدم اما چون خوب می نویسی نمی تونم که نگم. شایدم واسه اینه که حرف تو دلم نمی مونه می تونی بخونی و بگی به تو چه!
    اما من میگم: حین خوندن مطلبت من درست نفهمیدم که قصدت این بود که گفتاری بنویسی یا نوشتاری. گمونم بعضی جاها نوشتار از دستت در رفته. مقصودم املای کلماته مثل این:

    “اون” حس خیلی زیبا بود الان شاید سالهاست تجربه اش “نکردم ”
    این روزها شاید تنها چیزی که از خدا “می خوام” فقط همان شادی کودکانه است

    که اگه بیانت نوشتاریه درستش می شه

    آن حس خیلی زیبا بود الان شاید سالهاست تجربه اش نکرده‌ام
    این روزها شاید تنها چیزی که از خدا می خواهم فقط همان شادی کودکانه است

    اینطوری خواننده سردرگم نمی شه و یکهو تلفظ کلمات عوض نمی شه چون آدم ناخودآگاه موقع خوندن صدای خودش رو توی ذهنش می شنوه و این سوتیا توازن رو به هم می زنه

    ۳٫ خیلی وقته نیستیا
    درسته منم خیلی وقته نیستما
    اما تو دیگه انقد نبودی که منم فهمیدم !
    توجیه نمی خواد فقط غیبتت بیشتر شد باید با ولی‌ت بیای !!!
    :-)

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ دی ۱۲م, ۱۳۸۸ ۶:۳۰ ب.ظ:

    شدیداً موافقم باهات سرور جان من هم تو این قضیه موندم واقعاً ، خوشحالم که توجه داری به نوشته هام…

    [پاسخ]

  5. سرور گفت:

    این خانوم مدیر (خانوم بالایی) چقدر گریه وو شده این روزا
    اشکش اومده تو آستینش
    >:D<

    [پاسخ]

  6. caligula گفت:

    چی شده پیمان؟
    غمگینی چرا؟
    :(

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ دی ۱۲م, ۱۳۸۸ ۶:۳۱ ب.ظ:

    ما که همیشه روزگار غمگینیم…
    عادت کردم

    [پاسخ]

نظر خود را بنویسید

-->