۲۳ دی
پایتخت کودکی هایم
خانه باغ ننه جان زیر پای کوه بود و کوه مادری بود که هر صبح نگاهمان می کرد نوازشمان میداد. همیشه از دور می پایید مارا. یک روز که بچه گنجشکی پیدا کردم خواستم جایی پنهانش کنم هر جا رفتم کوه مرا دید. آب از دل کوه می آمد ، آفتاب همسایگی با کوه داشت بالای کوه نور بود ، در سینه اش زیارتگاهی کوچک اما سبز بود آنقدر که از چند کیلومتری هم دیده میشد از هر جا که می ایستادی میدیدیش.کوه همیشه آرام بود و لبخندی بر لب داشت . از کوه تا زندگی فاصله ای نبود جز چند قدم . گاهی غروبها صدایمان می کرد و ما بدون هیچ مقاومتی به بالا می رفتیم بالا و بالا تا قله صعود هم قد آسمان می شدیم دستهای کوچکمان مشتی از نور می شد.از آن بالا تا انتهای دنیا هم دیده می شد. در چشمانمان خورشید فردا طلوع می کرد. خانه باغ از آن بالا کوچک می شد خیلی کوچک قد یک انگشت. باغ دور از تبریزی ها نبود دور تا دورش درخت بادام بود و گردو ، در خاطراتش کودکی هایمان را به یاد دارد. وسط حیاط شاخه های درخت مو در هم تنیده بود و آفتاب را آرزویی بیش نبود. انگور قسمت اجتناب ناپذیر طعم یک ظهر گرم تابستان بود. و حیاط تا آنجا که چشم میدید گل بود. ننه جان گل دوست داشت زیاد هم دوست داشت. گل واسطه ای بود تا پنجره، تا حیاط ، تا دشت ، تا آسمان. در لحظه هایمان رویش برگی بود. عصر ها اغلب در ایوان ننه جان نان می پخت و ما دورش حلقه می زدیم. سفره ای نان و پنیر و سبزی یک لقمه آفتاب ناب ترین لحظه های یک عمر. بعد هم به سر و کول هم می پریدیم ، ننه جان عصبانی که می شد فحشمان میداد و ما می خندیدیم آن هم چقدر…
خانه باغ سال های سال میزبان کودکی هایم بود. روزها و لحظه هایی که خیلی زود خیلی زود از کنارم گذشتند.از خانه باغ دیگر چند درخت خشک و کهنه چیزی نمانده دیگر از آن خانه کاهگلی اثری نیست و ایوان جایش را به یک تراس بزرگ آهنی داده. ننه جان هم چند وقتی هست از پیشمان رفته، کوه اما سر جایش است محکم و استوار با آن نگاه با همان لبخند …




دی ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۴ ب.ظ
ننه جان از بالای کوه نگاهت میکنه

و میبینه که چقدر این روزا حسرت ِ گذشته رو میخوری و آه میکشی!!
از کوه برو بالا
بذار آفتاب رو توی دستایی که حالا مردونه و بزرگ شده بگیری
صادقانه و معصوم بود پیمان
[پاسخ]
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۰ ق.ظ
خیلی زیبا نوشته بودی.. تصویر سازیت خیلی قابل لمس بود طوری که من دستمو توی نور بالای کوه دیدم! حتی چهره مادر بزرگو
بدجوری منو یاد خونه بچه گی هامو مادربزرگم که پیش ما بود انداختی
حالا می خوان از روی خونه مون خیابون بکشن
و مادربزرگ هم چند سالیه دیگه اینجا نیست
نوشته تو دوست داشتم
[پاسخ]
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۴ ق.ظ
***
یادش بخیر ، مادربزرگ حتی آن اواخر هم برایمان بیسکویت می آورد . با همان پای دردش و هوش و حواس نصفه اش و عصای دستش ! طعم آن بیسکویت ها هنوز هم زیر دندانم هست ، طعم بازی و سرخوشی و کودکی و مهربانی ! طعم پسرعموها و دختر عمه ها ، طعم پیرزن ها و پیر مردها ، طعم اتاق های تاریک و پرده کرکره های بسته و حیاط پرنور و آفتاب سوزان ، طعم تمام لذت های زندگی که هیچ کدام پست نیست !
…
تصویر سازیتون فوق العاده بود .
***
Elham
***
[پاسخ]
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۶ ب.ظ
salam kheyli khoob bood,ghalebe jadidetoon ham kheyli zibast
mana bashid
[پاسخ]
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۴ ب.ظ
سلام
بچگی های من شاید اینگونه نبود اما در آرزوی آن گذشت
[پاسخ]