سرم را آرام میبرم جلو ، به نظر خیلی عمیق میاد. آبش هم باید خیلی سرد باشد. پایم را دراز میکنم پایین نوکش که به آب میرسد سردی تا ته سلول های تنم نفوذ می کند ، بلند میشوم ، بر می گردم عقب. برو کنار می خوام بپرم ، می روم کنار بپرد. شیرجه میزند وسط رودخانه ، آب می پرد توی چشمم ، چندشم می شود. چشماتو ببند و بپرررر، چشمهایم را می بندم تا می خواهم بپرم دلم یک دفعه خالی می شود می ترسم، آخرین لحظه پاهایم قفل می شود تکان هم نمی خورد. ترس نداره بپرررر . چشمهایم را می بندم اینبار محکم تر قدم هایم را آرام بر می دارم، یکدفعه سرمایی لطیف همه تنم را میگیرد داخل توده ای از سرما فرو می روم احساس سبکی می کنم یک جور رهایی مطلق، بیشتر فرو می روم ، احساس خفگی می کنم دست و پا میزنم ،فایده ندارد آب توی گلویم میپرد ، احساس سوزش شدید می کنم سعی می کنم تمرکزم را حفظ کنم حرکت دست و پایم را با ریتمی تندتر تکان می دهم ، خودم را میکشم بالا، سرم را از آب بیرون می آورم، دیدی ترس نداشت، دیدی تونستی دیدی…
نگاهم دنبال کسی است که هلم داد…


۴ نظر برای “”

  1. حیاط خلوت گفت:

    وای اولین پرش تو آب رو نگو
    من دیوانه ی آبم
    نوشته ت مور مورم کرد

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ خرداد ۱م, ۱۳۸۹ ۸:۳۲ ب.ظ:

    خیلی بچه و ترسو بودم، البته الانم این ترسه همیشه باهامه

    [پاسخ]

  2. caligula گفت:

    روبرو شدن با ترس؟ یا روبرو کردن با ترس؟
    :)
    ما هستیم
    همین دور و برا
    شما کجایی برادر؟

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ خرداد ۱م, ۱۳۸۹ ۸:۴۰ ب.ظ:

    سلام دوست عین خودم کم پیداااا

    خوبی؟
    انشالله که روزگار به وفق باشه

    [پاسخ]

نظر خود را بنویسید

-->