امروز صبح مامان توی آشپزخانه داشت با پریسا حرف میزد ، من هم توی اتاقم بودم ، صداشون رو میشنیدم. مامان خیلی ناراحت بود و می گفت همه جای انباری رو خونی مالی کرده دیگه عمراً پام رو بزارم اونجا، پریسا هم گفت آره من هم دیروز دیدم ، داشت از در بیرون می رفت احتمالاً همون جا هم زاییده… من یک دفعه از اتاق پریدم بیرون، چی مامااان؟ مامان گفت هیچی یه گربه اومده انباری همه جارم کثافت کاری کرده مثل اینکه ( اینجاش که رسید بینی شو جمع کرد) بچه اش رو آورده اونجا زاییده…… من هم گفتم ای جااااان راست میگی ؟؟؟؟ برم ببینم این خوشکیله موشکیلا پسرِ یا دختر… اگه بری پایین دیگه نمیای بالا ، فهمیدی؟؟؟؟ من هم خیلی آروم بی سر صدا رفتم پایین انباری به امید یک گربه ملوس و خال خالی ، همه جای انباری رو گشتم زیر بخاری، کنار میز، صندوقچه قدیمیه، زیر قفسه و صندلی ها، گلدون های قدیمی. خلاصه بعد از یک ساعت الاف و کلی خاکی و کثیف شدن هیچ بچه گربه ای پیدا نکردیم. فکر کنم  مادره اومده دست بچش رو گرفته و بردتش، ما رو هم بد جوری  گذاشت تو خماری …….

پ.ن : یه مدتی است که شدیداً دلم میخواد یک چیز پشمالو و نرمی رو بغل بگیرم و نازش کنم ، تو این دنیا کسی که پیداش نشد مارو یک نازی بکشه، حداقل اینجوری عقده ای نمیشم.


۲ نظر برای “”

  1. caligula گفت:

    گربه
    :)
    خوب شد بردش …گمونم بین شما و خانواده جنگ میشد و مجبور بودی با گربت خونه رو ترک کنی
    :)

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ خرداد ۲م, ۱۳۸۹ ۱۲:۳۳ ب.ظ:

    اون هم چه جنگی!!!!!!
    اما خیلی حیف شد
    :(

    [پاسخ]

نظر خود را بنویسید

-->