گاهی آدم برای خودش یک برنامه ریزی می کند در زندگی اش، یک طرحی چند ساله میگذارد جلوی رویش . یا میچسباند روی در اتاقش و رویاهای زیادی در سر میگذراند و خیلی خوشبینانه به آینده نگاه می کند. اما یکدفعه می بینی  یک دیوار بتونی درست می افتد جایی که ایستاده ای ، سد راهت میشود و همه برنامه ها و رویاهایت کنسل می شوند . درست همان اتفاقی که برای من افتاد یا باید مثل پروانه بال داشتم و با خیال راحت از این سد بتونی پرواز کنم یا این راه بن بست را برگردم. که نه این بال در من یکی پیدا می شد و نه این حال ، که راه را برگردم از اول شروع کنم. تنها کاری که می توانستم دراز کشیدن و لم دادن به این دیوار بتونی بود و هر از گاهی هم رویش یادگاری یا طرحی بکشم و بعضی اوقات هم خط خطی کنم و ساعت ها هم زل بزنم به این قامت زمخت و بی ریخت و کج و کله…….

دیروز عصر ساعت ۷ بود که آمدن این دیوار بتونی را برداشتند با تمام دست خط ها وطرحها و خط خطی هایش، خیلی هم تمیز برداشتند بدون هیچ سروصدایی ……

و من ماندم با این همه هجوم رویاها و آرزوهای آن طرف دیوار ، فکری هستم که تاریخ مصرفشان گذشته یا نه؟


۲ نظر برای “”

  1. حیاط خلوت گفت:

    دقیقاً می فهمم
    اما
    رویاهاتو از دس نده
    هیچ وقت
    که بدون اونا مردی

    [پاسخ]

    پیمان پاسخ داد تاريخ خرداد ۶م, ۱۳۸۹ ۹:۰۱ ب.ظ:

    دور از جونم D:

    [پاسخ]

نظر خود را بنویسید

-->