۴ خرداد
گاهی آدم برای خودش یک برنامه ریزی می کند در زندگی اش، یک طرحی چند ساله میگذارد جلوی رویش . یا میچسباند روی در اتاقش و رویاهای زیادی در سر میگذراند و خیلی خوشبینانه به آینده نگاه می کند. اما یکدفعه می بینی یک دیوار بتونی درست می افتد جایی که ایستاده ای ، سد راهت میشود و همه برنامه ها و رویاهایت کنسل می شوند . درست همان اتفاقی که برای من افتاد یا باید مثل پروانه بال داشتم و با خیال راحت از این سد بتونی پرواز کنم یا این راه بن بست را برگردم. که نه این بال در من یکی پیدا می شد و نه این حال ، که راه را برگردم از اول شروع کنم. تنها کاری که می توانستم دراز کشیدن و لم دادن به این دیوار بتونی بود و هر از گاهی هم رویش یادگاری یا طرحی بکشم و بعضی اوقات هم خط خطی کنم و ساعت ها هم زل بزنم به این قامت زمخت و بی ریخت و کج و کله…….
دیروز عصر ساعت ۷ بود که آمدن این دیوار بتونی را برداشتند با تمام دست خط ها وطرحها و خط خطی هایش، خیلی هم تمیز برداشتند بدون هیچ سروصدایی ……
و من ماندم با این همه هجوم رویاها و آرزوهای آن طرف دیوار ، فکری هستم که تاریخ مصرفشان گذشته یا نه؟




خرداد ۵م, ۱۳۸۹ at ۶:۲۳ ب.ظ
دقیقاً می فهمم
اما
رویاهاتو از دس نده
هیچ وقت
که بدون اونا مردی
[پاسخ]
پیمان پاسخ داد تاريخ خرداد ۶م, ۱۳۸۹ ۹:۰۱ ب.ظ:
دور از جونم D:
[پاسخ]